۱۴بر ۷
باخت
اسامی بازیکنان اتحاد:
۱. رضا سلمانی
۲. علیرضا نجفی
۳. ابوافضل خانی
۴. حسن دلدار
۵. احسان مطلبی
۶. احمد گرامی
اسامی بازیکنان منتخب مقیم جویمند:
۱. محمد صابری (غلامرضا)
۲.حسن صابری
۳.محمد رضا مومنی
۴.امیر صادقی
۵. ابوالفضل قلی زاده
۶. افضل قلی زاده
۷.معلمی
مسئولین و بازیکنان تیم اتحاد دیگر نگران نباشند
اسپانسر جدید تیم اتحاد معرفی شد.
نمایندگی ایران خودرو (اسماعیل زاده) در یک توافق پایاپای موظف شد که مخارج تیم اتحاد نوغاب را که مبلغی حدود ۲۰۰۰۰۰۰۰ ریال برای یک دوره میباشد را تقبل کند.
اتحاد لیگ برتری شد
آبی آسمان که میبینم و می دانم که نیست
و خدایی که نمیبینم و میدانم که هست.
مرحوم علی شریعتی
.jpg)
مگر با کلمات می توان از علی سخن گفت ؟
باید به سکوت گوش فرا داد تا از او چه ها می گوید ؟ او با علی آشناتر است.
« دکتر علی شریعتی »
علی کسی است که نه تنها با اندیشه و سخنش ، بلکه با تمام وجود و زندگی اش به همه ی دردها و نیازها و همه ی احتیاج های چند گونه بشری در همه دوره ها پاسخ می دهد .
« دکتر علی شریعتی »
خدايا؛
آنچنان غريق درياي غربتمان نكن
كه به هر خاشاك عاطفه اي دست دراز كنيم.
رنج تلخ است، ولي وقتي آن را به تنهايي مي كشيم تا دوست را به ياري نخوانيم،
و چه تلخ است لذت را تنها بردن
وچه زشت است زيبايي ها را تنها ديدن
وچه بدبختي آزاردهنده ايست تنها خوشبخت بودن
در بهشت تنها بودن، سخت تر از كوير است،
در بهار هر نسيمي كه بر چهره ات ميزند ياد تنهايي رادر سرت زنده مي كند.
تنها خوشبخت بودن خوشبختي اي رنج آور و نيمه تمام است.
تنها بودن، بودني به نيمه است
شهيد دكتر علي شريعتي
زندگي بال و پري دارد با وسعت مرگ،
پرشي دارد اندازه عشق.
زندگي چيزي نيست ، كه لب طاقچه عادت از ياد من و تو برود.
زندگي جذبه دستي است كه مي چيند.
زندگي نوبر انجير سياه ، كه در دهان گس تابستان است.
زندگي ، بعد درخت است به چشم حشره.
زندگي تجربه شب پره در تاريكي است.
زندگي حس غريبي است كه يك مرغ مهاجر دارد.
زندگي سوت قطاري است كه در خواب پلي مي پيچد.
زندگي ديدن يك باغچه از شيشه مسدود هواپيماست.
خبر رفتن موشك به فضا،
لمس تنهايي "ماه"، فكر بوييدن گل در كره اي ديگر.
زندگي شستن يك بشقاب است.
زندگي يافتن سكه دهشاهي در جوي خيابان است.
زندگي "مجذور" آينه است.
زندگي گل به "توان" ابديت،
زندگي "ضرب" زمين در ضربان دل ما،
زندگي "هندسه" ساده و يكسان نفسهاست.
هر كجا هستم ، باشم،
آسمان مال من است.
پنجره، فكر ، هوا ، عشق ، زمين مال من است.
چه اهميت دارد
گاه اگر مي رويند
قارچهاي غربت؟
دکتر شریعتی :
کاش در دنیا سه چیز وجود نداشت :
غرور - دروغ و عشق
انسان با غرور می تازه
با دروغ می بازه
و با عشق می میره
عقربه های ساعت داشتند مسیر همیشگیشان را می پیمودند اما چه کند .انگار عقربه ها هم از این حرکت یکنواخت شان خسته شده اند.عقربه ها دیگر نمی خواهند مسیر همیشگی شان را طی کنند می خواهندتغییر مسیر دهند . ولی امکان ندارد . ولی ای کاش امکان داشت کاش می شد زمان به عقب بر می گشت انگاه شاید شاید این امکان وجود می داشت که ما به خودمان می امدیم بیشتر تمرین می کردیم احساس مسولیت بیشتری نسبت به تیممان .شهرمان . خودمان . دوستانمان . هوادرانمان و.... پیدا می کردیم وبهتر می جنگیدیم که کارمان به اینجا نمی رسیدکه برای بقای مان در لیگ مبارزه کنیم . اما این امکان ندارد زمان به عقب بر نمی گردد. اکنون باید افسوس روزهایی راکه از دست دادهایم بخوریم .
ناگهان به خود امدم عقربه ساعت ۱۹:۴۵ را نشان می داد .چرا هیچ کس پیام تبریک نمی فرستد اخر بعداز هر پیروزی پیام تبریکی به دستم می رسید شاید گوشی ام از کار افاده است ؟ ولی نه ...؟ شاید باخت نه امکان ندارد . در همین افکار قوته ور بودم که ناگهان اس ام اسی به دستم رسید . باز کردم پیام تبریک بود ولی .......چرا .مگر ما نوغابی نیستیم . مگر ما ....
چه کسی مقصر است ؟ من. تو .ما
باستانشناسان و تاریخنویسان را عقیده بر اینست که یونان در دوره باستان جشنهائی ترتیب میدادهاند که در ابتدا جنبه مذهبی داشته و بعدها بسوی زورآزمائی و مبارزههای ورزشی گرایش یافتهاست. این جشنها چون در دامنه کوه معروف «المپ» برگزار میشد و دوره پررونقی داشتهاست به جشنهای «المپیا» مشهور گردیده.
در زیر و روی تاریخ یونان و آثار کشف شده به سال ۷۶۶ پیش از میلاد مسیح برخورد میکنیم که «تیمائوس» نخستین مورخ یونانی در نوشتههای خود از مردی بنام «کره ابوس» یاد کردهاست که در راه رفتن از همه سریعتر بودهاست.
این جشنها بیشتر از آن جهت رونق گرفت که عاملی بود برای ورزیده شدن و آماده کردن جوانان برای مقابله با هر نوع تجاوز بخاک یونان. همین اصل در ورزش باستانی و زورخانهای ایران نیز دیده میشود. عملیات سربازی، دورههای طولانی، مشتزنی، کشتیگیری و مسابقه ورزشهای پنجگانه از جمله بازیهای المپیک بود.
نوباوگان، جوانان و پهلوانان جداگانه به مبارزه میپرداختند، علاوه بر زورآزمائی مسابقههای شعر و شاعری، سخنوری و موسیقی هم برگزار میگردید. جشنهای «المپیا» ادامه داشت تا سال ۳۹۴ که امپراتور روم آنرا تعطیل کرد. این تعطیلی طولانی سبب ویرانی «المپیا» و نیایشگاه «زئوس» نماد قدرت و پهلوانی گردید.
یک باستانشناس آلمانی به نام «کورتیوس» در دل تپههای خاموش «المپیا» به کاوش پرداخت، و آثار شگفتی را کشف کرد. فکر احیای این بازیها قوت گرفت و با هزاران دشواری مردی شریف، انسان دوست و دانشمند بنام «پییر بارون دوکوبرتن» فرانسوی به کمک دوستان خود در سال ۱۸۸۹ در پاریس همایشی تشکیل داد و اساس بازیهای جدید المپیک را پی نهاد.
بازیهای المپیک با الهام ازاین نام و این دورهای قهرمانی بوجود آمد. رسماًازسال۱۸۹۶ بود که درآتن انجام گرفت وپس از آن هر چهارسال یکباردرنقاط مختلف جهان انجام گرفتهاست.وفقط سه دوره بدلیل جنگ جهانی دوم انجام نپذیرفت.
پیرزن در حالیکه عینک ته استکانی اش را روی بینی جابجا می کرد گفت:"آره مادر جون!"
بعد پسر پشت سر پیرزن توی صف ایستاد...و همین مکالمه کوتاه بود که باعث شد پسرک شروع کند به حرف زدن...واتفاقا چه حرف های قشنگی هم می زد.وقتی گفت که از بچگی خیلی دوست داشته یک مادر بزرگ داشته باشد،دیگر اشک توی چشم های پیرزن جمع شد.بعد بلورهای محرمانه کم کم صورتش را خیس کرد.یک لحظه فکر کرد اگر اجاقش کور نبود لابد الان عزیزی همسن و سال همین پسر داشت.توی همین فکر ها بودکه شاطر باصدایی خراشیده و کشدار دادزد:"پخت آخره ها".
"پخت آخر"یعنی آنهایی که انتهای صف ایستاده اندبی خیال نان شوند.
پیرزن شروع کرد به صلوات فرستادن.صف چقدر کند جلو می رفت.یاد حاج آقا افتاد که الان حتما دست به سیاه و سپید نزده و نشسته کنار سفره تا مونسش با نان داغ از راه برسد.
پیرزن به پیشخوان که رسید و شاطر رابا چهار قرص نان در دست دید که به سمتش می آید،دیگر خیالش راحت شد.
شاطر انگار به سنگینی التماس اینجور نگاهها عادت داشت.خیلی راحت گفت:"تمام شد مادر،تمام".
بعد آرام و با وسواسی عجیب درب پیشخوان رابست.
پیرزن بغضش گرفته بود.
پسرک خوش تیپ،نان بدست،سر پیچ کوچه گم شد...
معجزه پرسپوليس!
نفهميدم چطوري شد که پرسپوليسي شدم شايد براي اينکه توي چشم تمام اين پرسپوليسي ها عطوفتي خونين نهفته است.بابا چقدر سعي کرد من تغيير رنگ بدهم نشد.تمام آن کيهان ورزشي هاي قديمي و اينکه پدر در باشگاه آبي ها کشتي گرفته بود هم نتوانست ازاين معجزه قرمز شدن بکاهد.
حالا پرسپوليس قهرمان شده.گرچه از آن تيم رويايي من ؛ با مجتبي محرمي و فرشاد و عابدزاده و علي پروين فاصله عجيبي دارد...اما حس پرازشيطنت دوست داشتنش همان است.
اين سالها وقتي مي خواهم خبر پرسپوليس را بخوانم هم هميشه با خودم دودوتا چهارتا مي کنم نکند "برون فکني "کنم...اما فکر کنم آخرش هم تابلو مي شود که مارا چه ميلي به ليلي است.
پرسپوليس و استقلال يک خوبي ديگر هم دارند.همانطور که برزيلي ها زير سايه سامبا(رقص محلي برزيلي ها در هر شادي ) بعد از هر پيروزي ،مشکلات اقتصادي و شکم هاي گرسنه شان را فراموش مي کنند ما هم دغدغه هايمان يادمان مي رود.
فوتبال وسيله عجيبي است.خوشبختي موقت مي آورد...فراموشي مي آورد.......ببين ! آبي که نبودي تو؟!
منبع :وبلاگ کامران نجف زاده


